تو عاشقانه ترین نام
و جاودانه ترین یادی
تو از تبار بهاری - تو باز میگردی.
تو آن یگانه ترین رازی - ای یگانه ترین
تو جاودانه ترینی
برای آنکه نمیداند
برای آنکه نمیخواهد
برای آنکه نمیداند و نمیخواهد
تو بی نشانه ترین باش
ای یگانه ترین
"م.آزاد"
+ روز دوشنبه 24 تیر1387 ساعتشم 0:0 - مریمت -- آهای!! واسه تو ناز گلم!!
به نامش که در کودکی ام نیز دنبال چرای وجود او میگشتم.
سلام ای خالق ظاهری این چراها!!!
کاش میتوانستم از مرز تمام این چراها، برای هرکدام با انبوهی از جوابهای خواستنی عبور کنم و به آنچه میخواستم برسم؛
شاید میشد که بشود اما حال خوب میدانم که دگرسوی امیدی هم وجود ندارد...
تصمیم گرفتم و نیز با اندک توانم عملی نمودم.
تمام چراهای بی جوابم را با تنها خاطره ای که در شیشه ای مسدود کرده بودم که اما اکنون آنرا شکسته در گوشه ای میبینم ناتوان تر از خود من؛ خاکروبی کردم، بعد با شوقی بیشتر از دانستن آن مبهوت کرده ها؛ همه را قاب کردم و دیوار اتاقم را به حکم نظاره نشستن چشمهایم به آنها مجروح و بیمارگونه کردم.
باید خود بیایی...
باید بیایی و به اتاق نادانسته به کجا شبیه تاریکم سرکی بکشی تا ببینی چه شده!!!
برای خدا بیا...
از خود خودت فقط طلب آمدن میکنم.
بیا و این قاب های بس کهنه و آزار دهنده را بر زمین بگذار، تو میتوانی.
میدانم.
باید بیایی وتک تک آن بوسه های شیرین را به جای تمام آن چراها قاب کنی و به دیوار اتاق پس از رفتن تو روشنم میخ کوبی کنیِِ، آنها بیش از حد توانا شده اند.
چشم هایم را بسته ام.
"هی این یکی داره میافته...
نه این از همه خوشگل تره، جاش که اینجا نیست؛ روبروی تختم عالیه...
این یکی رو محکم بکوب...
هیچکی نباید اونا رو از اونجا پایین بیاره..."
....
باشد که دلت آرامم کند.
به انتظارت می مانم.
مریمت
سلام زندگیم
چند دقیقه دیگه میخوام بهت بزنگم اما بزار از حال دیشبم بگم...، بعدا که خوندی کلی با هم میخندیم.
دیشب خیلی دلم برات تنگ میشد،اگه عصری باهات حرف نزده بودم تلف میشدم، خستگی کار با فکر کردن به تو فنا میشد.
اگه بدونی دستم دیگه طاقت نداشت. از موقع خداحافظی با تو رفتم نوشتم تا...
دیشبم وقت خوابم...
...
کامپیوتر خونه رفت هوا...
این نوشته رو دارم درجا برات مینویسم تو سایت دانشگاهم.سرمم درد میکنه زیاد.
امتحانمم خراب شد.
نمیدونم چرا حال کردم ایطوری واست حرف ... بزارم.
یا خدا....
نازگلم خیلی دوست دارم...
خیلی میخوامت.
"خیلی خیلی مراقب خودت باش."
مریمت
گلایه دارم از تو که نه خواستی داری و نه تلاشی...
گلایه دارم از تو که در جواب خواستنم طعنه ها میزنی...
پس چرا؟
نمیخواهم دروغ بگویی..
نمیخواهم باور کنم..
وقتی حضرت به من در جواب حرف دلت میگوید:
"در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع....."
نمیدانم چه کنم؟
فقط میدانم که دلم را پرکرده ای نازنینم...
مبدانم که تقصیر از تو نیست
اما..
بگو که هستی..
گونه ای بگو که باور کنم؛ که خواسته ی سردی شدن سرد شود...
"مراقب گل من باش نازنین مریم؛ واسه امتحانامم دعا کن."
مریمت
دلم شب ها تو را بهانه میکند؛
برای خواب کردن چشمانم،
که شب و روزش در پی چشمانی زلال به عظمت قداست اسمت سرگردان است؛
میخواهم چشمانت را،
میخواهم چشمان مست کننده ات را...؛
دیگر سیاهی دوست داشتنی این شب ها را دوست ندارم.
مریمت
نازنینم اصلا نپرس،
"این نوشته به دلایل شخصی حذف شد."
مریمت
/میخواهم به مرگی کاملاً غیر عادی بمیرم/
مرگی شبیه بخار شدن آب/ روئیدن دانه/ غروب خورشید/ ابری شدن آسمان/ میخواهم نیست شوم/ تا در دنیای دیگر ظاهر شوم/ دنیایی که هنوز آنرا ننامیده ام/ دنیایی که مزه ی آنرا کاملاً نچشیده ام/ دنیایی شبیه عالم خیال/ که در آن همه چیز عادی باشد/ جز وحشت از نیستی/ جز درماندگی/ جز تنهایی/
"بیژن جلالی"
""برایم دعا کن نازنینم، همیشه هرچه خواستی برایم، نامهربان خوبم به من داد....
تو که برای....
"خیلی وقته از چشام بی تو بارون می باره، دل نا امید من تو رو آرزو داره....
ای همیشگی ترین، آه ای دور ترین، سوختن کار من است نگرانم منشین..."
...
پس برای این خواستنم دعا کن...
دعا کن""
مریمت
با یادت ای مهربان که باید مهربانم باشی....
دلم از فریاد پر است و زبانم یاری نمیکند.
دلم از گریه پر است و چشمانم همراهی نمیکند.
دلم امشب از خستگی پر است و آرامش خواب سراغی از من نمیگیرد.
دلم امشب پر از هوای خواستن توست اما بی خبر است وتو را ندارد
گلویم درد میکند، بغضم سخت به جانش افتاده و رهایش نمیکند.
چه کنم؟ نگران است و بی قرار...
....
یادت امشب برایم شد برنده ی تیزی برای پاره کردن بند بند جان بغض های گره کور خورده ی دل نگرانی هایم...
صورتم می سوزد، چشمانم گرم است اما درد میکند، جایی را نمی بیند...؛ باشد میگویم نیایند، گرچه خوب میدانم با نوازش دستان تو آرام میگیرند.
اما حال دیگر این قطره ها امانم نمیدهند.
چشمان منتظرم خوب فرصت را غنیمت شمرده اند، چشم هایش را زیرآب گرمی میشوید تا خواب را از آنها بگیرد، تا نکند بهانه ای به دست دل من داده شود از برای نبودنت و خواستنت.
اما دلم چه کند؟
دلم که بد هوای تو را کرده و میکند، دلم که هنوز پر التماس است، دلم که محتاج تپش است، محتاج لرزیدن از بهانه های ختم شده به توست.دلم که در طلب شنیدن صدایت، شادی خنده هایت، گریه ی بغض هایت، آواز دلگرفتگی هایت است، چه کند؟
بیا و امشب به داد این دل برس.
تو که خوب میدانی اینگونه شب ها چه محتاج میشوم، جه محتاج آرام کردن هایت میشوم، چه محتاج شنیدنت میشوم، چه محتاج لمس کردنت...
تنهایم تنهای من، نداشتنت آزار میدهد؛
به سراغم آمده و نگرانی و ترس و دلهره، جانم را با خود به کجاها که نمی برد؛ تنها راه نجاتم، بودن در کنارت...
می خواهم تا خود صبح گریه کنم؛ میخواهم برای نبودنت، برای غریبیت، برای تنهاییت، به زیر این آسمان پر ستاره بروم و ستاره ی کم نور خودم را بیابم و برایش تا خود صبح گریه کنم تا خوب خسته شود که چون تو من را تنها گذارد و بیشتر غصه دارم کند.
بهار زیبای من، زیبای نازنین من، تنها گل ماندگار زندگی من، شانه هایم همیشه از آن توست؛ خواستی تو هم ببار، نمیگذارم غریبه ها ببینند...
مریمت
طرح ساده ی نگات، دفتر خاطره هات، مثه سایه روی خاک افتاده
بی تو از گریه پرم، لحظه هارو میشمرم، آسمون بی تو پر از فریاده
آسمون بغضتو بشکن، اون دیگه بر نمیگرده
نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده
...
پروانه ای پر کشید و از این لانه برفت، با نبودش آیینه ها خوب شکست
پروانه سوخت و رفت و پر کشید، دلها اگرچه سوخت لیکن آرام تپید
...
پروانه ای که برای خیلی ها تا آنروز فقط پروانه بود، اما یادم میگوید که چقدر پروانه ای بود و دلش هم خووب پروانه ای بود....
به یاد هم خوابگاهی عزیزم، پروانه خلیلی ، که در روز یکشنبه ساعت 30 دقیقه بامداد، در اتاقی که جای خانه ی او بود اما بیشتر به آسایشگاه شباهت داشت، و نداشتن امکانات باعث مرگ وی شد، از بین ما پر کشید و خانواده و دوستان خود را داغدار کرد.
""روحش شاد، یادش همیشگی و گرامی""
مریم
به زمین میزنی و میشکنی، عاقبت شیشه ی امیدی را/
سخت مغروری و میسازی سرد، در دلی، آتش جاویدی را/
دیدمت، وای چه دیداری، وای، این چه دیدار دلازاری بود/
بی گمان برده ای از یاد آن عهد، که مرا با تو سرو کاری بود/
دیدمت، وای چه دیداری، وای، نه نگاهی، نه لب پر نوشی/
نه شرار نفس پر هوسی، نه فشار بدن و آغوشی/
این چه عشقی است که در دل دارم، میگریزی ز من و در طلبت/
من از این عشق چه حاصل دارم، باز هم کوشش باطل دارم/
باز لب های عطش کرده ی من، عشق سوزان تو را میجوید/
میتپد قلبم و با هر تپشی، قصه ی عشق ترا میگوید/
بخت اگر از تو جدایم کرده، میگشایم گره از بخت، چه باک/
ترسم این عشق سرانجام مرا، بکشد تا سراپرده ی خاک/
خلوت خالی و خاموش مرا، توپر از خاطره کردی، ای مرد/
شعر من شعله ی احساس من است، تو مرا شاعره کردی، ای مرد/
آتش عشق به چشمت یکدم، جلوه ای کرد و سرابی گردید/
تا مرا واله و بی سامان دید، نقش افتاده بر آبی گردید/
در دلم آرزویی بود که مرد، لب جانبخش ترا بوسیدن/
بوسه جان داد بروی لب من، دیدمت، لیک دریغ از دیدن/
سینه ای، تا که بر آن سر بنهم، دامنی، تا که بر آن ریزم اشک/
آه، ای آنکه غم عشقت نیست، می برم بر تو و بر قلبت رشک/
به زمین میزنی و میشکنی، عاقبت شیشه ی امیدی را/
سخت مغروری و میسازی سرد، در دلی، آتش جاویدی را/
"فروغ فرخزاد"
پ.ن:فقط برای پنج شنبه ی بد - نه برای فردا هایش
به نامش که همیشه تو را از او خواستم...
دلم غصه دار بود، دلم کلی تنگ بود، دلم هوای همه چیز و همه کس را کرده بود؛
به تو گفتم: من که رفتم!!! تو خندیدی و گفتی: میآیم، زود میآیم، منتظرم باش.
دیری نگذشته بود که دفترم حرفهایم را به اتاق بایگانی دلش برد، من هم به هوای خودم زیر طاق تاریک آسمان، دلهره هایم را به دانه های سرد ناماندگاراشک هایم میسپردم که آمدی ...
آمدی و دوباره من را به باغ آرزوهای همیشه تا ابد آرزو، بردی؛ برایم شگفت شده؛ تو که خود میدانی آنها همیشه آرزو میمانند، پس چرا دست کم، دستان سردم را نمیگیری و قدم زنان با خودت، مرا از کوچه های دیوار به دیوارش رد کنی؟
آن شب، شب زیبایی بود، از هر کجایش که بگویم دلم بی تاب خواستنت میشود...؟؟؟
...
نرم نرمک به هوای بودنت و تمام حرف های دلنشین سحر گاهیت، تن سردم را به خاک سردی سپردم تا شاید بتواند زیبایی آن تاریک عظیم بالای سر را بفهمد و بخواهد، اندکی که گذشت آسمان، غرور تمام وجودش را به خاطر حس من به تو فرا گرفت و خود را براین، برایمان زیباتر کرد، این تنها مشترکمان بود در لحظه...
....
نمیدانم چه بود؟ نمیدانم به حرف هایمان؟ به بودنمان؟ به تمام زیبایی های آن شب مهتابی یمان؟ نمیدانم حسودییشان شد یا که خواستند در جشن اول و آخر ما خود را جاودانه کنند!!!!
یادت میآید...!!؟؟
""ترانه ی ستاره ی دنباله دار؟ در آن ستاره باران همان ستاره ها، هر دومان بودیم، تا بیشتراز 10 بار نوایش را به گوش هایمان دادیم تا آنها هم عاشق شوند....""
"یادته؟؟؟"
.....
دلم برایش همچون خود خودت تنگ است؛
هر لحظه از آن شب می آمد و میرفت ولی زیباتر میشد، خواب که نبود، تنها چیزی که حس میشد لمس تمام دوست داشتن ها بود، تمام خواستن ها، تمام مهربانی ها، تمام آرزو های داشتنت و دل خوش کردن به رسیدن گاه به گاه به آنها...
قصه ی عشق هم عجب حکایتی دارد...؛
دلم برای آن شب و ستاره باریدن از آسمان، آن هم همان ستاره ها، ترانه های نشنیده و عاشق کرده، بودن های حس کرده ی خیالی، سرماهای بعد از رفتن حس شدن، تنگ است، تنگ تنگ است.
کاش دوباره وقتش برسد تا دلم با بیقراری هایش بی قراری را دوباره حس کند؛
کاش دوباره وقتش برسد تا دلم بفهمد که نباید دور باشی و آنرا آسان بگیرد؛
کاش دوباره وقتش برسد که من دوباره با تمامم برای تمامت، دوست داشتن های به ذست نیامده را جشن بگیرد؛
کاش دوباره وقتش برسد که همان شود که""میخواهمت""؛
کاش بشود از نو به لمس بودنت برسم؛
کاش دوباره بی قرار تمام آن بی قراری ها برای با تو بودن و در کنارت بودن شوم؛
کاش دوباره در کنارم باشی...

مریمت
پ.ن:نوشته شده در تاریخ ۱۶/۰۲/۱۳۸۷
به نامت آغاز میکنم که دوباره تمام نیمه رسیده های دوست نداشتنی را دوباره آغازی دهم
قصد کردم یکبار دیگر به همه چیز جان دوباره دهم و هیچ وقت نگذارم که کسی یا چیزکی خون به دل این جان مرده و سرد کند.
میخواهم با دستانی خسته اما پرشور به تن این قلم بی روح هم دوباره روح و جانی تازه دهم، کاش میدانستم که چقدر گوش های تو آماده ی جان گرفتن است؟
امروزرا می خواهم با مستی خود مست کنم، کاش بودی و این مستی را تو هم می دیدی...
بیش ازپیش دلم بهانه ی روزهای اول را میکند. !!!یاد آن لحظه ها دلم را غصه دار میکند
روزهای که رفتند روزهای خوبی بودند، یادشان هم خاطرات خوبی را با خود به یدک میکشند
امید دارم این روزها برایمان خاطره ای نشود.
....
به تو گفتم که بد شدم، بگذار که اینجا هم اعتراف کنم!!!؟؟؟
راستش چند وقتی است بی خبریت بد کلافه ام میکند و وقتی هیچ راه نجاتی پیدا نمیکنم، باز میشوم همان مریمی که نباید میشدم اما شده ام، اما میشدم...
تو خود بگو؟ من که بودم؟ بگو من چه بودم؟ بگو آن مریمی که قبل از ندیدنش رویایی بود بس شیرین، حال که شده؟ بگو چقدر بد شده!!! بگو چقدر با تو بد تا میکنم!!؟؟ به همه بگو، بیا بگو تا همه بدانند!!!؟؟؟
دیگر از این وضع دل خوشی ندارم، دیگر نمیخواهم اینگونه باشم، ولی خوب میدانم که فقط دست تو چاره ساز است.
من آن نبودم که شوخی های تو را زود باور کنم، آن نبودم که همین کار برایم عادی شود، من آن نبودم که از خودت خریدکنم و به خودت گران تر بفروشمش، من این نبودم اما شدم!!! بگو کاری کنم، از مریم تو بخواه...
بیا و به زندگی من فقط، همان رنگ ابتدا را بده، همان که همیشه عاشق داشتن و لمس کردنش هستم، بیا و دوباره برایم ترانه بساز، بیا و دوباره زیر آسمان شب های خانه یتان برایم بخوان، برایم بگو!!! فقط برایم بگو و بخواه...

مریمت
پ.ن:نوشته شده در تاریخ ۱۵/۰۲/۱۳۸۷
با یاد بزرگترین بخشاینده ی عالم هستی
چند وقتی است که دلم هم دیگر خسته شده از بس به جان تو شکایت خوراندم.
حتی اگر نگاهی به اطراف بیاندازی، خواهی دید که حرف های دل کم طاقتم هم کم شده؛ و حال ایمان آوردم که "دلم اهل شکایت نیست..."
اما چند روزی است که دلم غصه دارست، بیش بهانه ی تو را میگیرد و آخر هم به انتهای همان قصه های همیشگی اش میرسد؛ خسته شدست و کلی ناتوان....
گویی دیگر توان فکر کردن هم ندارد، گویی که خود را در همه جا بازنده ی کلی بازی میبیند، و سرای آتی را پوچ و عبث میپندارد. دست خودش نیست؛ به تمام آرزوهای خوشش قسم که نمیخواهد، اما انگار...
ولی حال که اتفاقی نیافتاده (و نمیافتد..)، من هم با زمانه ی حال کاری ندارم، خود را به باد قصه های رویایی ام میسپارم، شاید توانستم به جنگ روزگار بروم و اندکی دل خوش کنم که پیروز خواهم شد؛ با تو که نشد، خووب باختم....
...
میخواهم بروم به همان دیاری که همیشه آرزو دارم به همان لحظه ها که فقط دل میخواهد که با تو باشد و با تو تمام شود، میخواهم در کنارت باشم و آزاد آزاد...
این بار تو به من بگو که میشود، و من اینبار دل تو را نا امید کنم...؛ نه قول میدهم به خطا دگر نروم...؛ نمیکنم.
نازنینم؛ دلم تنگ است، تنگ خود خودت، تنگ شنیدن صدای مهربانت که عاشق نفس کشیدنشم، تنگ حس کردن شیرینی آن خنده های دست نیافتنی ات هستم که منجر به گفتن "چیزی" میشود، تنگ بودن در کنارت، تنگ آن دستانت که سرمای دستانم را به تاراج میبرد...؛
نازکم؛ خیلی محتاج تر از آنم که چند وقتی است ...،نمیدانم که چرا خودم هم دگر میترسم که آنرا به زبان بیاورم، ولی اینبار میخواهم پاسخ دهم، به دل پر التماسم باید پاسخ دهم...
زیبا؛ گلکم؛ زندگی؛ نازنین مریم؛ نفسم...؛ بیا در کنارم، بیا بمان در کنارم، بیا با هم باشیم، بیا برای همیشه باشیم، بیا برای هم باشیم، بیا قول های قدیمی را به زبان بیاوریم، بیا دوری ها را دور بریزیم، بیا لحظه های بد را به فراموشی بسپاریم، بیا همان گونه که دوست داریم زندگی را به جریان بسپاریم...؛ گرچه میدانم که همان که میخواهیم نمیشود؛ فقط بیا بخواهیم...؛ عین تمام قدیم ها...؛حتی اگر آرزوی پوچی شود.
مریمت
به نام دادنده ترین نداده...
سلام به صداقت آرزوی داشتنت؛
بگو با این لحظه های نبودنت چه کنم؟
بگو تا با نداشتنت چه کار کنم؟
غروب های بهار که دلم به هوای خودت میگیرد و در کنارم نمیبینمت، بگو به که گویم تنها ستاره ی ناز اول غروب؟
باشد، نه!! خیال توان داشتن کنار آمدن با اینها را...
با غروب های سرد گرفته ی پاییزی چه کنم؟
با دلهره ها و پریشانی آمدن سر فصل شب ها که خواستنی ترین بود برایم وقت بودنت، چه کنم؟
خوب میدانی که اکنون شب ها برایم ترسناک و خسته کننده شده اند و خوب نمیدانی با گرفتگی بغض های نا وقت شبانگاهی چه کنم!!!
با شوق بیدار شدنم به وقت بیداری خورشید برای شنیدن گرمی لبخند های تازه ات چه کنم؟
و میدانم که باز هم نمیدانی با از خواب پریدن های توهم زای صبح های نگران چه کنم!!!
این همه بیقراری را که اول، نبودنت، و حال، نداشتنت، در خانه ی وجودم به سردی، اما به شوق بنا کردند را به کجا ببرم که دست های نا منصف نا امیدی تو حال پیدا کردن آنها را هم نکنند؟
با خواستن دست های سردم چه کنم؟
با تن محتاجم چه کنم؟
من دگر جوابی برایشان ندارم، آنها من را هم دیگر قبول ندارند....بس به دل های پر طلبشان دلخوشی تلخ و نارسیدنی دادم...
من!!!
نه برای نگاه های منتظرم؛
نه برای دستهای مشتاق بازم که دوست دارد حلقه ی کوچک، اما به وسعت خواستنی ترین خواسته شود، گرچه خالی اند؛
نه برای لب هایی که هم حرف نشنیده برای گفتن، هم جان برای ارزانی کردن به....
برای هیچکدام جوابی ندارم...
....
چشمان صادقت (همان که دهان به سختی می گشاید) را میخواهم فقط برای زل زدن، و لب های خود را میخواهم برای تبرک کردنشان به فریاد اسم مقدست...
"مراقب خودت باش..."
مریمت
می نویسم، می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کافی نیست
با تواز اوج غزل خواهم گفت
می نویسم، همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ، به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق، تو تنها برسی
می نویسم، می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد...
می نویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم، می نویسم از تو...
تا تن کاغذ من جا دارد
"شهریار قنبری"

+ روز یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعتشم 23:59 - مریمت -- آهای!! واسه تو ناز گلم!!
به نام آشناترینم که غریبترینم است و غریبی را برای آشنایش رقم زد.
دیگه جای دستاتو رو بازوهام ، صورتتو رو سرم، لباتو رو صورتم حس نمیکنم...
دیگه فکر کردن به نوازشای دستای مردونت رو صورتم بهم آرامش نمیده...
دیگه دستات نیستن،دورن، غریبن...
دیگه وقتی شبا دارم باهات تو تاریکی حرف میزنم، چیزی عین خیال بودنت بالای سرم حس نمیکنم...
دیگه نیستی؛ خیلی غریب شدی باهام؟؟!! خیلی...
دیگه برام خاطره نمیسازی تا وقت گفتن گاه به گاه رفتنت، نگم:"چه خوب چه بد حک میکنم..."
داری نگاهات و ازم دریغ میکنی زیبا!! تا میآم نگات کنم پس میزنی...؛ همه چیزو از یادم میبری، داره یادم میره...
باورم نمیشه انقد ازم دوری میکنی،باورم نمیشه نازنین مریم.
باورم نمیشه، نمیخوام باور کنم که نازنین مریم داره باهام کاری میکنه که میخواد بشه فقط یه نازنین.
باور نمیکنم!!
باورم نمیشه که هیچ یادی از هم نداریم، باورم نمیشه خیلی چیزا رو فراموش کردی، قصد کردی فراموش کنی خیلی چیزا رو...
نازنین..!! نه نازنین مریم..؟؟!!! میتونم اینجا دلمو خوش کنم؟؟ بزار بتونم به قول آخرمون تکیه کنم، بزار...؛
"""میخوام بگم که هنوزم ن ا ز ن ی ن م ر ی م ی"""
داری با من چه کار میکنی؟ منو یکی دیگه کردی!! من اون مریم نیستم، من الآن فقط یه مریمم!! نه اونی که نه ماه پیش واست مریمی بود.
نازنینم، نازگلم، خوشگلم، جونم، کاری کن این قصه رنگی دیگه بگیره، من این سیاهی رو نمیخوام، من میخوام روزام رنگی باشه، میخوام عین قبلامون شبام مهتابی باشه، میخوام ستاره ی دنباله دارمو، میخوام...(یادم هست خودت گفتی، نه خودت میگفتی به خودم بگو....)؛ نیستی دیگه!! نیستی...؛ دیگه با من نیستی؟!!!
نازنین مریم، جون مریم، نفس مریم، دست کم کاری کن خیالت عین خودت نشه...!!!

مریمت
به نام او که تمام خواستن ها بهانه سوی اوست و بس...
وقتی هجوم موج واسه رسیدن به ساحل و میبینم...
وقتی برگشتن گل آفتاب گردون و به نگاه گرم تک ستاره ی آسمون روز و میبینم....
وقتی چشمک زدنای بی پرده ی ستاره های پررنگ آسمون و جلوی آسمون واسه ماهتابش میبینم...
وقتی ترانه خوانیه دو تا مرغ عشق و به لمس نگاه بازیه لباشون واسه نمایان کردن عشق پاکشون میبینم....
وقتی سوختن پرهای هزار رنگ شاهپرک سرزمین دل رو واسه رسیدن به عطش بیقراریه یه شعله رو میبینم....
وقتی رقص بالای یه بلبل و واسه خودنمایی پیش یه گل به ظاهر ساده به دید ما آدما رو میبینم...
وقتی....
آره حسودم...
به خودش قسم که حسودم به عشق انتخاب کرده ی همیشگیم...
اگه این خواستن من به جای رنگ طلب، رنگ حسد گرفته، اشکال نداره، هنوزم با جون و دل میگم...
"""میخوامت..."""

مریمت
زیر دستان مغرورت له شدم،
زیر سنگینی برخورد فنا شدم،
دستانت را بردار که دگر تاب ندارد این جان مرده؛ دستانت را بردار...
بدان که زیر خواهش های خود کمر خم کرده ام...
زیر رفتار های کودکانه ی بی جواب خود مانده ام...
زیر دل نگرانی های عاشقانه ام...
زیر آوار معصوم ترین بی قراری ها...
زیر تمام از خواب پریدن ها...
زیر تمام انتظار ها...
زیر تمامم خم شدم...؛
اما نمیگذارم،
نمیگذارم...
....
تو پرنده ی آزاد منی،
تو تمام امید پرواز های نرفته ی منی،
تو قصه ی خوش شب های کودکی منی،
تو ترس شوق یاد گرفتنی،
تو بودن و خیال کردنی،
تو آرزوهای بزرگ و محالی،
تو آمدن و نبودنی،
تو تمام خواستن اوج یک پرواز دلنشین رسیدنی،
تو همان پرنده ای...
تو آنی که آمدی، خوبی ها را قاب کردی...
تو همانی که روی این درخت نوپای غصه دار لانه ساختی،
""آشیانه ساختند به حکم اجبار!!!...............شاید!!؟؟""
اما من نمیگذارم آشیان تو خراب شود، نمیگذارم خرابش کنند...
بگو کیست؟ بگو این کیست که تن بی جان مرا تکان میدهد تا فقط به تو بفهماند؛ ثابت کند که جایت نا امن است، که شاخه های این خسته، ناتوان است و مأمن لانه ی پر نیاز تو نیست، که آشیان جدید...
...
اما من تو را میخواهم؛من همان پرنده را میخواهم که آرام آمد، که آرام آرام آشیانه بنا کرد!!!
من نمیگذارم؛ حالا من دیگر نمیگذارم، آری آنقدر محکم به این زمین خاکی چنگ میزنم که هیچ نتواند حتی رعشه ای به جانم اندازد؛
نمیگذارم تکانم دهند تا نکند آسایش پرنده ی من تسلیم شود؛
تمام تلاشم را صرف خیال آرامشت میکنم...
تمام تلاشم را به وجودم میسپارم تا مرا نا آرام نکند و تو را دل آزرده...
من تاب به نظاره نشستن پریشان کردن تو را ندارم...
تمام تلاشم را نثار آن تن خسته و دل غصه دار و پاکت میکنم؛
"بدان تمام تلاشم را فقط ... میکنم."
مریمت
به نام او که خواستنی ترین است...
سلام به تو که آخر خواستن از جنس این طرفمی..
بزار اول کار، اینجا هم اعتراف کنم که بیشتر از هر شب دیگه ای واسم کلی خواستنی شده بودی، آره میگم که حتی اسمتو وقتی جایی میخوندم، دلم تنگت میشد و بارون چشمام به صورتم امون نمیداد...
انقد امشب دلم هوای بودن، هوای کنارت لحظه ای آروم گرفتن رو خواست تا فهمید تمام خواسته هاش مردنی و فنا شدنیه؛ یا خودتو میخواست، یا هرچی میخواست به خودت ختم میشد و باز نبودت و نداشتنت باعث میشد که تمام آرزوهاشو رو آب ببینه...
آخه نازنین مریم اقلا بگو این همه شکایت باید به کی بشه؟؟ به همونی که این همه دلتنگی و باریدنو تو قصه ام نوشت؟؟؟ به خودش قسم بهش امشب التماس کردم، ولی نمیدونم چرا وقت آروم کردن من مدام تو گوشم میخونه" مریمکم تو که انقد بی طاقت نبودی، یه کم دووم بیار شاید شد که درست بشه..."
باور کن اگه امشب تمام عقده هامو رو اشکام خالی نمیکردم، الآن حتی نمیتونستم یه کاغذ و به بهونه ی آروم شدن خودم، به حکم فنا فانی کنم...
اما حالا هم موندم که چی بگم؟؟!
آخه میدونم که هر شکایت و گله ی من آخر میشه یه پاسخ پر واضح به نشون فاصله ی 1000 کیلومتری...
اما کاش این شب، این شبی نمیشد، کاش میشد همون شب که شد پر از خواستن بودن و نفسات، کاش میشد همون شب داشته های من...، کاش میشد شب خواستنت و حس کردنت، شبی که بعد از شنیدن صدات کلی بودنتو حس کردم...، همون شب که خواستم بیاییو دلتنگیاتو بگی، بیای بگی تا آروم شی اما انگار، باید برای همیشه باور کنم و یاد بگیرم؛
""تنها کسی که همیشه بیقراره مریمه و تنها کسی که آروم میکنه نازنین مریمه...
تنها بیقراریای مریم واسه نازنین مریمه وتنها آروم کردنای نازنین مریم فقط سهم مریمه...""
مریمت
دستانم را به تو میدهم؛
قلبم را به تو میدهم؛
فکرم را به تو میدهم؛
بازوانم را به تو میبخشم و نگاهم از آن توست؛
و شانه هایم که نپرس...
دیگر با من غریبه اند؛
و تمامی لحظه ها تورا میخواهند؛
و برای عطر نفسهایت دلتنگی میکنند...
.....
دستت را به من بده؛
سرت را به روی شانه هایم بگذار؛
و بگذارعطر نفس هایت را میان هم قسمت کنیم...
"مسعود فرد منش"

+ روز یکشنبه 26 اسفند1386 ساعتشم 23:59 - مریمت -- آهای!! واسه تو ناز گلم!!
به نام خالق جاده ی بی انتها
کنار پنجره ی اتوبوس، فقط به جاده زل میزنی، فقط و فقط داری از پشت یه پرده ی شیشه ای عاقبت یه راه نرفته اما تکراری رو به تماشا میشینی...
وقتی که تو همین زل زدن به نرسیدن، انقد درگیر یه فکر میشی که؛ الآن داره چه کار میکنه، یه وقت اونجا به عزیز دلت بد نگذره، یه وقت نبود تو باعث نشه که تنهایی تو وجودش رخنه کنه وبشه یه دسته خورنده ی ...،کی میخواد بیاد؟؟ کی رها میشه تا بتونه آروم شه....
تازه حس میکنی که اتوبوس حرکت نمیکنه، آره، انگار باز به یه مقصد رسیده، و تو هنوز...؛
از خیرگی به جاده رها میشی، اما فکرت چی؟؟؟
...
آره بگو...
بگو مریم...
بگو که که دلت چقد پر شده...
بگو که هر لحظه امکان چی، وجود پیدا میکنه؟!
بگو که چه روزایی رو گذروندی و خودت وقتی به خبر اومدی که یه دوست از گیجیت با خبرت کرد...!
اما هنوزم کسی نیست که خبر داشته باشه، حتی شاید خودت...!!!
بگو که چطور ساعت ها میگذشت اما چون تنها یادگاریه نگرفته از تو میتونست یه فکر، یه مرور خاطره ی بودن باهاش باشه، تو گذشت اونم نمیفهمیدی...!
بگو تا آروم بگیری، بگو...؛ میدونم که الآنم کسی ...؛ بگو...
بگو که به خودش قسم، این بغض لعنتی خیلی بزرگ شده، بگو و مطمئن باش وقت فنا شدنش رسیده...؛بگو و آروم شو...
...
بگو که شاید دیگه مهلت نکنی...
بگو...
....
بازم این منم...؛ یه دنیا معذرت.

مریمت
به نام او که ترس را رفیق دلم کرد
سلام
بهت گفته بودم امشب پر از حرفم، واسه همین انتخابم شد یه نامه!!!
تا حالا درگیر بودم، ببخش دیر شد.الآن میدونم که خواب خوابی، آخ که چقد دوست داشتم وقتی دارم برات مینویسم، پیشت باشم و بالا سرت...، ولی نه...!! یادم نبود که اگه مریم پیش نازنینش باشه فقط نگاش میکنه، میدونی که فقط به چهره ی پر از حرفت زل میزدم و پر از التماس شنیدن میشدم، اماچه بیهوده؛ و همین طور حیف...
میدونم گلم، میدونم که دیشب چقد برای تو خوب بود، شکر خدا، خودت گفتی، اما برای من...، نمیگم ... بود، اما خوبم نبود...
نازنین!!! بدجور دلمو لرزوندی، یه ترس سنگین و غریب تو دلم انداختی، با حرفات دیشب شوکه شدم...؛ بعد از کلی بی خبری، دوباره با وجودت آروم شدن، دوباره اومدن یه حس اطمینان،دنیا اومدن دوباره ی حس امنیت...، حرفایی بهم زدی که برام هنوز باور کردنی نیست.
از امروز صبح و جدا شدن از رختخواب، مدام حرفات جلوم رژه میرن، باور کن شدن یه جور مترسک؛ اینارو دلم داره میگه، قصد ناامید کردن تورو هم نداره، چون دلم با تمام کوچیکیش میدونه که، نازنین مریم توی هر تصمیم مصمم و عاقل، و کسی هم نمیتونه( و شاید حقی نداره که ) با حرفاش اونو آزار بده و باعث تغییر خواسته اش بشه....؛ که همین جا تو همین آرامش شب قسم میخورم که فرشته هاهم یادشون بمونه، میگم:" موفق باشی ومیخوام از نامهربونم که خود مهربونش همراهیت کنه"
نگفتم که بریزی بهم و فکر کنی میخوام تغییرش بدم، گفتم و میگم که بدونی داری چه کار میکنی؟؟
اگه اصل هدفتو نمیدونستم یا اقلا نمیشناختمت، اون موقع میتونستی و حق داشتی گارد بگیری که دارم ناامیدت میکنم!!!
وای من چقد بدم، چقد بد تا میکنم، چقد بد شدم؛اصلا چرا دارم باعث میشم انقد برگه ها بد سیاه بشن...
بی خیال..
یادش بخیر" بی خیال" ؛ عجیب لغت پر کاربردی بود...
گل من، تموم زندگییه مریم، این اولین باره که شاید یه نامه مینویسم و خود فرداش اونو میبینی؛ پس یه فرصت ناب که اساسی اعتراف کنم به خیلی چیزا...
ولی چون خوت همه چیرو با اندازه هاشون میدونی...
فقط میگم....
"ناز گلم خیلی دوست دارم"
مریمت
به نام متفکر خلق زیبایی گل...
سلام به تک گل زندگیم...
حال و احوالو به اجبار میپرسم،سختمه چون جوابی گوشامو نوازش نمیکنه، پس...
...
بیا زیبا، بیا نترس، بیا گلکم، بیا نزدیکتر، بیا تا خوب ببینی که چقد با اشتیاق دستای کوچولومو به طرفت باز کردم....
میخوام یه حلقه درست کنم به دور تن خسته ات، میخوام هردومون باورمون شه همین حلقه ی کوچیک شاید بتونه یه جای امن باشه...
بیا، بیا نازنینم، بیا که خوب میدونم تو هم دیگه عین من میتونی محتاج باشی؛ بیا عزیزم، بیا سرتو بزار رو شونه ی خسته ام، بیا سر بزار رو سینه ام؛ بیا...
بیا تا ببینی که چقد مریم محتاج دستای مردونت شده، بیا که فقط این تویی که باید با همین دستات، بارونای روی صورتشو پاک کنی، آره عین همون روز که یادت نمیآد...
بیا که دل کوچیک لبام بد هوای دستاتو کرده. بیا تا گونه سردمو بزارم رو گونه های مهربونت که خودتم خوب میدونی چقدر خاطر خواشونم...
بیا بشن روبروم، میبینی که دستامو زدم زیر چونه ام و فقط به تو زل زدم.بیا که فقط میخوام با تمام وجودم صدات کنم که حسابی نیاز به شنیدن بله های بی جوابت دارم...
بیا عزیز دلم، بیا که مریمت اینبار به خواسته ی خودت داره برات مینویسه...
بیا امشب پیشم بشین تا ماه کلی به من حسودیش شه، بیا تا تک تک ستاره ها برات انقد چشمک بزنن که خوابت ببره، بیا که امشب دلم فقط خود خودتو میخواد...
بیا و امشب پریشونیه مریمتو برای خودت ببین و کلی لذت ببر که چقد تونستی یکیو به قد موج واسه ساحل دیوونه ی خودت کنی...
بیا که امشب من میخوام فریاد بزنم که بی انصاف کجا قرارمون بود عشق؟؟ اما تو الان داری ...؛ راست گفتن:" باد آتیش یه شعله رو قویتر میکنه، اما آتیش یه چوب کبریتو زود خاموش میکنه"
بیا که میدونم که توام خوب از تموم بیقراریام خبر داری و خودتم خوب میدونی که فقط خودتی که بی قراریمو قرار کامل میکنی...
بیا گل خوشگلم، بیا نازنین مریم، بیا زندگیم، بیا...
مریمت
به نام پاکترین یاد دهنده...
میدانم!!
خوب هم میدانم!!راستش خوب یادم داده اند.
یاد گرفتم زیبایی را چگونه ببینم...
یاد گرفتم پرواز مختصر در یک قفس چقدر میتواند لذت بخش باشد...
یاد گرفتم که رنگ پرواز را بدانم،لطافت شوق پرواز را درک کنم...
یاد گرفتم که همه چیز را نمیتوان شاکی بود...
یاد گرفتم که سکوتها چه معنی هایی دارند، چه فریادهایی در آنها خواب رفته...
یاد گرفتم اشک قیمت دارد و دارنده ی آن قطره های ناب عجب ارزشمند است...
یاد گرفتم که دلتنگی هم برای خود حرمتی دارد...
یاد گرفتم که همین دلتنگی را نثار که کنم و چه وقت به سراغم آید...
یاد گرفتم که شوق گفتن "دوستت دارم" چه رعشه ای بر تن و جانم اندازد...
یاد گرفتم شب برای چیست و روز برای چه...
یاد گرفتم شب سیاهست اما خوب سپید میکند...
یاد گرفتم شب ها، این ستاره ها و ماه اند که زیبایی می آفرینند و روزها، شاید فقط تکه های ابر...
یاد گرفتم که در آسمان تنها یک ماه است و فقط یک ماه...
آری یاد گرفتم که عاشق باید کوچک باشد، همچون ماه در مقابل آسمان که همیشه معشوق بوده...
اما اینها را من یاد گرفتم؛ تو چه یاد گرفته ای؟ تو که همیشه آسمان من بودی،چه یاد گرفتی؟ یاد گرفتی که بزرگ باشی؛ یاد گرفتی که بزرگ باشی اما بزرگ نخواهی!!!
یاد گرفتی که با تمام آن سپید و سیاه کردن های خود در اصل همان باشی که باید باشی...؟؟!!
یاذ گرفتی که با تمام اینها همیشه عشقت را نباید نمایان کنی؟؟!!
یاد گرفتی که در خود چه ببینی و خود را در چه ببینی؟؟؟
یاد گرفتی که خود بزرگ بمانی اما دیگران را هم بزرگ ببینی هرچند کوچک باشند؟؟!!
میدانم که که تو از من بیشتر یاد گرفتی؛ خوب میدانم که تمام اینها را میدانی اما...
فقط این یکی را ازمن اینبار بشنو که:
"سفر، دوری، جدایی، هیچ وقت توانایی نداشتند که نه ماه را از آسمان جدا و دلزده کنند، و نه میتوانند از بزرگیه آسمان چیزی کم کنند، و نه از ارزش ماه نزد آسمان..."
همین را یاد بگیر که کلی برایم همچون خود تو ارزش دارد...
مریمت
به نام خواهنده ی این ...
مختصر مینویسم... کوتاه مینویسم... اما بگو که میخوانی، بگو تا لختی آرام گیرم، بگو که بعد از فهمیدنش چه اضطرابی در دلت افتاد، همان دلی که سهم من کردی اش، مینویسم برایش تا آرام گیرد، تا به سخن درآید که فقط با چه آرام میگیرد...
باشد مینویسم برایت،اما از تو مینویسم،از تمامم به تو، از اینکه تمام هستی ام مال توست، نکند یادت رفته باشد، نکند با خود بگویی از یاد میبرد، از این مینویسم که تو در بودنم جریان داری، ولی حیف که نشانی از تو ندارم...
این بار میگویم تا خود آرام گیرم؛ میگویم تا این بغض گره شده در گلویم، بند بند جانش را با بارانی از دلتنگی هایم، تنهاییم، نبودنت، نشنیدنت، باز کند؛ میگویم که دگر طاقت ندارم؛ میگویم که شاید عین تو شده ام؛ میگویم که میترسم، نه از آن چیزی که به ذهن تو رسید و گهگاه از بودن آن تا انتهای من میترسی،میگویم از این میترسم که ...؛ خودت خوب میدانی نازنینم.
...
میدانم تو هم دلتنگی، شاید دلتنگ من نباشی، اما دلتنگ جایی امن که هستی، دلتنگ تمام آن خوشی ها که هستی...
ولی من دلتنگم و فقط دلتنگ تو، دلتنگ دیدارت، دلتنگ صدایت، دلتنگ لمس بودنت، دلتنگ قرار های نگذاشته برای خودمان،دلتنگ همان ها که فقط خود و خدایمان میداند، همین خدایی که هنرش در عشق ما تعلیم صبر بود.
تو نمیگویی، شاید هم گاهی اوقات میخواهی بگویی، اما...؛
ولی من میگویم، امید دارم که میشنوی و جواب هم میدهی به تمام خستگی هایم(چقدر که دلم تنگ تمام آن آرام کردن هاست)، امید دارم که شب هایت هنوز سهم من است،جمله هایت سهم من است، همان سهم که گفتی:"برای تو ... نکنم برای که کنم؛باید باشی تا برایت ... کنم؛ میخواهم فقط برای تو ... کنم."
دلم تنگ است، تنگ دستان پر صداقتت، پر التماست؛تنگ همان بودن در کنار هم(که هیچکس به غیر از خودمان معنی آن را نفهمید)؛ تنگ همان آرام شدن از صدای هم؛ دلم تنگ کلی شکایت است، اما دیگر نمیگویم، نمیگویم تا نکند پروازی به سوی تو صدایم را به گوشهایت برساند و اندکی دلهره به جانت اندازد...،آخر هنوز یادم هست که دوست نداشتی مدام شکایت کنم...
پس یکبار دیگر هم همان لب هایی را که...، آری لب هایم را روی هم میگذارم تا نکند ندیدن تکان خوردنشان باز عقده را به یادت آورد؛ آری برایت خاموش میگردم...
مریمت
